باب هفتم : در تاءثير تربيت 

حکايت

  يکی را از وزرا پسری کودن بود ، پيش يکی از دانشمندان فرستاد که مرين را تربيتی می کن ، مگر که عاقل شود . روزگاری تعليم کردش و موثر نبود . پيش پدرش کس فرستاد که اين عاقل نمی باشد و مرا ديوانه کرد.

چون بود اصل گوهرى قابل

 تربيت را در او اثر باشد

 هيچ صيقل  نكو نداند كرد

 آهنى را كه بدگهر باشد

 سگ به درياى هفتگانه بشوى

 كه چو تر شد پليدتر باشد

 خر عيسى گرش به مكه برند

 چو بيايد هنوز خر باشد

* * * *

حکايت

 حکيمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزيد که ملک و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر در سفر بر محل خطرست ، يا دزد بيکار ببرد يا خواجه به تفريق بخورد . اما هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده . وگر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است ،  هر جا که رود قدر بيند و درصدر نشيند و بی هنر لقمه چيند و سختی بيند.

سخت است پس از جاه تحكم بردن

 خو كرده به ناز، جور مردم بردن

 وقتى افتاد فتنه اى در شام

 هر كس از گوشه اى فرا رفتند  9

 روستا زادگان دانشمند

 به وزيرى پادشاه رفتند

 پسران وزير ناقص عقل

 به گدايى به روستا رفتند

* * * *

 حکايت

 يکی از فضلا تعليم ملک زاده ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر قياس کردی . باری پسر از بی طاقتی شکايت پيش پدر برد و جامه از تن دردمند بر داشت . پدر را دل بهم آمد ، استاد را گفت که پسران آحاد رعيت را چندين جفا و توبيخ روا نمی داری که فرزند مرا ، سبب چيست ؟ گفت : سبب آنکه سخن انديشيده بايد گفت و حرکت پسنديده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص ، بموجب آنکه بر دست و زبان ايشان هر چه رفته شود هر آينه به افواه بگويند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد .

اگر صد ناپسند آمد ز دوريش

رفيقانش يكى از صد ندانند

 اگر يك بذله گويد پادشاهى

 از اقليمى به اقليمى رسانند

 پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذيب اخلاق خداوند زادگان ، انبتهم الله نباتا حسنا ، اجتهاد از آن بيش کردن که در حق عوام .

هر كه در خرديش ادب نكنند

 در بزرگى فلاح  از او برخاست

 چوب تر را چنانكه خواهى پيچ

 نشود خشك جز به آتش راست

 ملک را حسن تدبير فقيه و تقرير جواب او موافق رای آمد ، خلعت و نعمت بخشيد و پايه منصب بلند گردانيد .

* * * *

حکايت

  معلم کتابی ديدم در ديار مغرب ترشروی ، تلخ گفتار ، بدخوی ، مردم آزار ، گدا طبع ، ناپرهيزگار که عيش مسلمانان به ديدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سيه کردی . جمعی پسران پاکيزه و دختران دوشيزه به دست جفای او گرفتار ، نه زهره خنده و نه يارای گفتار ، گه عارض سيمين يکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورين ديگری شکنجه کردی . القصه  شنيدم که طرفی از خبائث نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند ، پارسای سليم ، نيکمرد ف حليم که سخن جز بحکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی. کودکان را هيبت استاد نخستين از سر برفت و معلم دومين را اخلاق ملکی ديدند و يک يک ديو شدند. به اعتماد حلم او ترک علم دادند . اغلب اوقات به بازيچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی .

 استاد  معلم چو بود بى آزار

 خرسك بازند كودكان در بازار

 بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم ، معلم اولين را ديدم که دل خوش کرده بودند و به جای خويش آورده . انصاف برنجيدم و لاحول گفتم که ابليس را معلم ملائکه ديگر چرا کردند . پيرمردی ظريف جهانديده گفت :

پادشاهى پسر به مكتب داد

لوح سيمينش بر كنار نهاد

بر سر لوح او نبشته به زر

جور استاد به ز مهر پدر

* * * *

حکايت

 پارسازاده ای را نعمت بی کران از ترکه عمان بدست افتاد . فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پيشه گرفت . فی الجمله نماند از ساير معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد . باری بنصيحتش گفتم :

ای فرزند ، دخل آب روان است و عيش آسيا گردان يعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معين دارد .

چو دخلت نيست ، خرج آهسته تر كن

 

كه مى گويند ملاحان سرودى

 

اگر باران به كوهستان نبارد

 

به سالى دجله گردد، خشك رودى

 

عقل و ادب پيش گير و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشيمانی خوری . پسر از لذت نای و نوش ، اين سخن در گوش نياورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت : راحت عاجل به تشويش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمندان است .

خداوندان كام و نيكبختى   

 

چرا سختى خورند از بيم سختى ؟

 

برو شادى كن اى يار دل افروز

 

غم فردا نشايد خورد امروز

 

فکيف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده .

هر كه علم شد به سخا و كرم

 

بند نشايد كه نهد بر درم

 

نام نكويى چو برون شد بكوى

 

در نتوانى ببندى بروى

 

ديدم نصيحت مرا نمى پذيرد، و دم گرم در آهن سرد او بى اثر است ، ترک مناصحت او گرفتم و روی از مصاحبت بگردانيدم و قول حکما به کار بستم که گفته اند :بلغ ما عليك ، فان لم يقبلوا ما عليك .

گر چه دانى كه نشنوند بگوى

 

هرچه دانى ز نيك و پند

 

زود باشد كه خيره سر بينى

 

به دو پاى اوفتاده اندر بند

 

دست بر دست مى زند كه دريغ

 

نشنيدم حديث دانشمند

 

تا پس از مدتی آنچه انديشه من بود از نکبت حالش بصورت بديدم که پاره پاره بهم بر می دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت. دلم از ضعف حالش بهم آمد و مروت نديدم در چنان حالی ريش درويش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن ، پس با دل خود گفتم :

حريف سفله اندر پاى مستى

 

نينديشد ز روز تنگدستى

 

درخت اندر بهاران برفشاند

 

زمستان لاجرم ، بى برگ ماند

 

* * * *

حکايت

  پادشاهى پسری را به اديبی داد و گفت : اين فرزند توست ، تربيتش همچنان کن که يکی از فرزندان خويش. اديب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او اثر کرد و به جايی نرسيد و پسران اديب در فضل و بلاغت منتهی شد ند . ملک دانشمند را مواخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا بجا نياوردی . گفت : بر رای خداوند روی زمين پوشيده نماند که تربيت يکسان است و طباع مختلف.

گرچه سيم و زر سنگ آيد همى

 

در همه سنگى نباشد رز و سيم

 

بر همه علم همى تابد سهيل

 

جايى انبان مى كند جايى اديم

* * * *

حکايت

يکی را شنيدم از پيران مربی که مريدی را همی گفت : ای پسر ، چندانکه تعلق خاطر آدميزاد به

 روزيست اگر به روزی ده بودی بمقام از ملائکه درگذشتی .

فراموشت نكرد ايزد در آن حال

 

كه بودى نطفه مدفوق و مدهوش

 

روانت داد و طبع و عقل و ادراك

 

جمال و نطق و راءى و فكرت و هوش

 

ده انگشت مرتب كرد بر كف

 

دو بازويت مركب ساخت بر دوش

 

كنون پندارى از ناچيز همت

 

كه خواهد كردنت روزى فراموش ؟

 

* * * *

 حکايت

اعرابيی را ديدم که پسر را همی گفت : يا بنی انک مسئوول يوم القيامت ماذا اکتسبت و لايقال بمن انتسبت ، يعنی تو را خواهند پرسيد که عملت چيست ، نگويند پدرت کيست.

جامه كعبه را كه مى بوسند

 

او نه از كرم پيله نامى شد

 

با عزيزى نشست روزى چند

 

لاجرم همچو او گرامى شد

 

* * * *

حکايت

  در تصانيف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نيست چنانکه ديگر حيوانات را ، بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گريرند و آن پوستها که در خانه کژدم بينند اثر آن است . باری اين نکته پيش بزرگی همی گفتم . گفت : دل من بر صدق اين سخن گواهی همی دهد و جز چنين نتوان بودن ، در حالت خردی با مادر و پدر چنين معاملت کرده اند لاجرم در بزرگی چنين مقبلند و محبوب .

پسرى را پدر وصيت كرد

 

كاى جوان بخت ، يادگير اين پند

 

هر كه با اهل خود وفا نكند

 

نشود دوست روى و دولتمند

 

* * * *

حکايت

  فقيره درويشی حامله بود ، مدت حمل بسر آورده و مرين درويش را همه عمر فرزند نيامده بود ، گفت : اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جزين خرقه که پوشيده دارم هر چه ملک من است ايثار درويشان کنم . اتفاقا پسر آورد و سفره درويشان بموجب شرط بنهاد . پس از چند سالی که از سفر شام بازآمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسيدم ، گفتند ، به زندان شحنه درست . سبب پرسيدم ، کسی گفت : پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ريخته و خود از ميان گريخته . پدر را بعلت او سلسله در نای است و بند گران بر پای . گفتم : اين بلا را بحاجت از خدای عزوجل خواسته است .

زنان باردار، اى مرد هشيار

 

اگر وقت ولادت مار زايند

 

از آن بهتر به نزديك خردمند

 

كه فرزندان ناهموار زايند

 

* * * *

حکايت

 طفل بودم که بزرگی را پرسيدم از بلوغ . گفت : در مسطور آمده است که سه نشان دارد : يکی پانزده سالگی و ديگر احتلام و سيم برآمدن موی پيش ، اما در حقيقت يک نشان دارد و بس : آنکه در بند رضای حق جل و علابيش از آن باشی که در بند حظ نفس خويش و هرآنکه در او اين صفت موجود نيست به نزد محققان بالغ نشمارندش .

به صورت آدمى شد قطره آب

 

كه چل روزش قرار اندر رحم ماند

 

وگر چل ساله را عقل و ادب نيست

 

به تحقيقش نشايد آدمى خواند

 

جوانمردى و لطفست آدميت

 

همين نقش هيولايى مپندار

 

هنر بايد، به صورت مى توان كرد

 

به ايوانها در، از شنگرف و زنگار

 

چو انسان را نباشد فضل و احسان

 

چه فرق از آدمى با نقش ديوار

 

بدست آوردن دنيا هنر نيست

 

يكى را گر توانى دل به دست آر

 

* * * *

حکايت

 سالی نزاعی در پيادگان حجيچ افتاده بود و داعی در آن سفر هم پياده . انصاف در سر و روی هم فتاديم و داد فسوق و جدال بداديم . کجاوه نشينی را شنيدم که باعديل خود می گفت : يا للعجب ! پياده عاج چو عرصه شطرنج بسر می برد فرزين می شود يعنی به از آن می گردد که بود و پيادگان حاج باديه بسر بردند و بتر شدند .

از من بگوى حاجى مردم گزاى را

 

كو پوستين خلق به آزار مى درد.

 

حاجى تو نيستى ، شتر است از براى آنك

 

بيچاره خار مى خورد و راه مى برد

 

* * * *

حکايت

 هندوی نفط اندازی همی آموخت . حکيمی گفت : تو را که خانه نيين است ، بازی نه اين است .

تا ندانى كه سخن عين صوابست مگوى

 

و آنچه دانى كه نه نيكوش جوابست مگوى

 

* * * *

حکايت

 مردکی را چشم درد خاست . پيش بيطار رفت که دوا کن . بيطار از آنچه در چشم چارپايان کند در ديده او کشيد و کور شد . حکومت به داورد بردند، گفت : بر او هيچ تاوان نيست ، اگر اين خر نبودی پيش بيطار نرفتی . مقصود ازين سخن آنست تا بدانی که هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرمايد با آنکه ندامت برد به نزديک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.

ندهد هوشمند روشن راءى

 

به فرومايه كارهاى خطير

 

بوريا باف اگر چه بافنده است

 

نبرندش به كارگاه حرير

* * * *

حکايت

  يکی را از بزرگان ائمه پسری وفات يافت . پرسيدند که بر صندوق گورش چه نويسيم ؟ گفت : آيات کتاب قرآن مجيد را عزت و شرف از آن است که روا باشد بر چنين جايها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلايق بر او گذرند و سگان بر او شاشند ، اگر بضرورت چيزی همی نويسند اين بيت کفايت است :

وه ! كه هر گه كه سبزه در بستان

 

بدميدى چو خوش شدى دل من

 

بگذار اى دوست تا به وقت بهار

 

سبزه بينى دميده از گل من

 

* * * *

 حکايت

 پارسايی بر يکی از خداوند ان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد . گفت : ای پسر ، همچو تو مخلوقی را خدای عزوجل اسير حکم تو گردانيده است و تو را بر وی فضيلت داده ، شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندين جفا بر وی مپسند ، نبايد که فردای قيامت به از تو باشد و شرمساری بری .

بر بنده مگير خشم بسيار

 

جورش مكن و دلش ميازار

 

او را توبه ده درم خريدى

 

آخر نه به قدرت آفريدى

 

اين حكم و غرور و خشم تا چند؟

 

هست از تو بزرگتر خداوند

 

اى خواجه ارسلان و آغوش

 

فرمانده خود  مكن فراموش

 

در خبرست از خواجه عالم صلی الله عليه و سلم که گفت : بزرگترين حسرتی روز قيامت آن بود که يکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ .

بر غلامى كه طوع خدمت تو است

 

خشم بى حد مران و طيره  مگير

 

كه فضيحت بود كه به شمار

 

بنده آزاد و خواجه در زنجير

 

* * * *

حکايت

  سالی از بلخ باميانم سفر بود و راه از حراميان پر خطر . جوانی بدرقه همراه من شد سپر باز ، چرخ انداز ، سلحشور ، بيش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمين پشت او بر زمين نياوردندی وليکن چنانکه دانی متنعم بود و سايه پرورده نه جهان ديده وسفر کرده ، رعد کوس دلاوران به گوشش نرسيده و برق شمشير سواران نديده .

نيفتاده بر دست دشمن اسير

 

به گردش نباريده باران تير

 

اتفاقا من و اين جوان هر دو در پی هم دوان . هران ديار قديمش که پيش آمدی به قوت بازو بيفکندی و هر درخت عظيم که ديدی به زور سرپنجه برکندی و تفاخر کنان گفتی :

پيل كو؟ تا كتف و بازوى گردان بيند

 

شير كو؟ تا كف و سر پنجه مردان بيند

 

ما درين حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست يکی چوبی و در بغل آن ديگر کلوخ کوبی . جوان را گفتم : چه پايی ؟

 بيار آنچه دارى ز مردى و زور

 

كه دشمن به پاى خود آمد به گور

 

ولى ديدم تير و كمان از دست جوان افتاده و لرزه بر اندام شده و خود را باخته است .

نه هر كه موى شكافد به تير جوشن خاى

 

بروز حمله جنگ آوران بدارد پاى

 

چاره جز آن نديدم که رخت و سلاح و جامه ها رها کرديم و جان به سلامت بياورديم .

به كارهاى گران مرد كارديده فرست

 

كه شير شرزه در آرد به زير خم كمند

 

جوان اگر چه قوى يال و پيلتن باشد

 

بجنگ دشمنش از هول بگسلد پيوند

 

نبرد پيش مصاف آزموده معلوم است

 

چنانكه مساءله شرع پيش دانشمند

 

* * * *

حکايت

 بزرگی را پرسيدم در معنی اين حديث که اعدی عدوک نفسک التی بين جنبيک . گفت : بحکم آنکه هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندانکه مدارا بيش کنی مخالفت زيادت کند .

فرشته خوى شود آدمى به كم خوردن

 

وگر خورد چو بهائم  بيوفتد چو جماد

 

مراد هركه برآرى مريد امر تو گشت

 

خلاف نفس كه فرمان دهد چو يافت مراد

 

* * * *

حکايت

  توانگرزاده ای را ديدم بر سر گور پدر نشسته و با درويش بچه ای مناظره در پيوسته که صندوق تربت ما سنگين است و کتابه رنگين و فرش رخام انداخته و خشت پيروزه در او بکار برده ، به گور پدرت چه ماند : خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشيده ؟

درويش پسر اين بشنيد و گفت : تا پدرت زير آن سنگها ی گران بر خود بجنبيده باشد پدر من به بهشت رسيده بود !

خر كه كمتر نهند بروى بار

 

بى شك آسوده تر كند رفتار

 

مرد درويش كه بار ستم فاقه كشيد

 

به در مرگ همانا كه سبكبار آيد

 

و آنكه در نعمت و آسايش و آسانى زيست

 

مردنش زين همه ، شك نيست كه دشوار آيد

 

به همه حال اسيرى كه ز بندى برهد

 

بهتر از حال اميرى كه گرفتار آيد

 

* * * *

جدال سعدی با مدعی در بيان توانگری و درويشی 

يکی در صورت درويشان نه بر صفت ايشان در محفلی نشسته و شنعتی در پيوستهو دفتر شکايتی بازکرده و ذم توانگران آغاز کرده ، سخن بدينجا رسانيده که درويش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته .

كريمان را به دست اندر درم نيست

 

خداوندان نعمت   9 را كرم نيست

 

سعدى گفت :

توانگران را وقف است و نذر و مهمانى

 

زكات و فطره و اعتاق و هدى و قربانى

 

خداوند مكنت به حق مشتغل

 

پراكنده روزى ، پراكنده دل

 

پس عبادت ايشان به فقر اوليتر که جمعند و حاضر نه پريشان و پراکنده خاطر ، اسباب معيشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته : عرب گويد : اعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لايحب . و در خبر است : الفقر سواد الوجه فى الدارين . گفتا : نشنيدی که پيغمبر صلی الله عليه گفت : الفقر فخری . گفتم : خاموش که اشارت خواجه عليه السلام به فقر طايفه ايست که مرد ميدان رضااند و تسليم تير قضا ، نه اينان که خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند .

درويش بی معرفت نيارامد تا فقرش به کفر انجامد :كاد الفقر ان يكون كفرا.

اى طبل بلند بانگ در باطن هيچ

 

بى توشته چه تدبير كنى دقت بسيج

 

روى طمع از خلق بپيچ از مردى

 

تسبيح هزار دانه ، بر دست مپيچ

 

حالی که من اين سخن بگفتم عنان طاقت درويش از دست تحمل برفت ، تيغ زبان برکشيد و اسب فصاحت در ميدان وقاحت جهانيد و بر من دوانيد و گفت : چندان مبالغه در وصف ايشان بکردی و سخنهای پريشان بگفتی که وهم تصور کند که ترياق اند يا کليد خزانه ارزاق ، مشتی تکبر ، مغرور ، معجب ، نفور ، مشتغل مال و نعمت ، مفتتن جاه و ثروت که سخن نگويند الا بسفاهت و نظر نکنند الا بکراهت ، علما را به گدايی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پای معيوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند بر تر از همه نشينند و خود را به از همه بينند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند ، بی خبر از قول حکما که گفته اند : هر که به طاقت از ديگران کم است و به نعمت بيش ، بصورت توانگرست و بمعنی درويش.

گر بى هنر به مال كند كبر بر حكيم

 

كون خرش شمار، و گرگا و عنبرست

 

تا عاقبت الامر دليلش نماند ، ذليلش کردم . دست تعدی دراز کرد و بيهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دليل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند . چون آزر بت توراش که به حجت با پسر برنيامد به جنگش خاست که : لئن لم تنته لارجمنک . دشنام دادم . سقطش گفتم ، گريبانم دريد ، زنخدانش گرفتم .

او در من و من در او فتاده

 

خلق از پى ما دوان و خندان

 

انگشت تعجب جهانى

 

از گفت و شنيد ما به دندان

 

القصه مرافعه اين سخن پيش قاضی برديم و به حکومت عدل راضی شديم تا حاکم مسلمانان مصلحتی جويد . قاضی چو حيلت ما بديد و منطق مابشنيد گفت : ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درويشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گل است خارست و باخمر خمارست و بر سر گنج مارست و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است . لذت دنيا را لدغه اجل در پس است و نعيم بهشت را ديوار مکاره در پيش .

اگر ژاله هر قطره اى در شدى

 

چو خر مهره  بازار از او پر شدى

 

مقربان حق جل و علا توانگرانند درويش سيرت و درويشانند توانگر همت و مهين توانگران آن است که غم درويشان خورد و بهين آن است که کم توانگر گيرد . و من يتوکل علی الله فهو حسبه . پس روی عتاب از من به جانب درويش آورد و گفت : ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی و مست ملاهی ، نعم ، طايفه ای هستند برين صفت که بيان کردی : قاصر همت ، کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر بمثل باران نبارد يا طوفان بردارد به اعتماد مکنت خويش از محنت درويش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند  و گويند :

گر از نيستى ديگرى شد هلاك

 

مرا هست ، بط را ز طوفان چه باك ؟

 

دو نان چو گليم خويش بيرون بردند

 

گويند: غم گر همه عالم مردند

 

قومی برين نمط که شنيدی و طايفه ای خوان نعمت نهاده ودست کرم گشاده ، طالب نامند و معرفت و صاحب دنيا و آخرت ، چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل ، مويد ، مظفر ، منصور مالک ازمه انام ، حامی ثغور اسلام ، وارث ملک سليمان  ،اعدل ملوک زمان ، مظفر الدنيا و الدين اتابک ابی بکر سعد ادام الله ايامه و نصر اعلامه.

قاضی چون سخن بدين غايت رسيد وز حد قياس ما اسب مبالغه گذرانيد بمقتضای حکم قضاوت رضا داديم و از مامضی درگذشتيم و سر و روی يکديگر بوسه داديم و ختم سخن برين بود .

 

مكن ز گردش گيتى شكايت ، اى درويش

 

كه تيره بختى ! اگر هم برين نسق  مردى

 

توانگرا! چو دل و دست كامرانت هست

 

بخور ببخش كه دنيا و آخرت بردى